تبليغاتX
ترانه ی تنهائی





















ترانه ی تنهائی

هیچ کس ما را نمی آرد به خاطر ای عجب // یاد عالم می کنیم اما فراموشیم ما

پنجره

بزرگتر از دهانش حرف می زند :

                                      آسمان...

و نردبان

به بلندی قدش می نازد و

                                آرزو دارد

روزی از خودش بالا رود

 

با چشمی از پنجره کوچکتر و

                  قدی از نردبان کوتاه تر

                                                  می جـــویـــمــت

 

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت17:4توسط آرام | |

 

سلام ای نازنین...

 سلام بر تو ای رئوف آل طه یا امام رضا(ع)

 چگونه باور کنم لحظه لحظه های دیدار را پس از آنهمه هجران!؟

 و چگونه اکنون باور کنم که وقت رفتن رسید؟!

 آقا وقتی چشمان گناهکارم به گنبدت روشن شد٬وقتی قدمهای ناقصم به بهشتت رسید٬آن هنگام که گوشم با   صدای طبل و کرنایت آشنا شد٬وقتی زبان الکنم به زیارتت مشغول گشت و آن دم که دستان آلوده ام به ضریحت  رسید٬آنجا بود که باورم شد با تمام بدیهایم هنوز دوستم داری...

 به خود گفتم٬زمان آن رسیده که لباس نو به تن کرده٬هدیه ای به دست به پابوست آیم.اما دریغ از من مسکین که هیچ چیز در بساط خود نیافتم الا دلی آکنده از غبار غفلت.پس به ناچار دلم را بدست گرفته و به درگاهت آمدم و تو همچون پدری مهربان و دلسوز مرا در آغوش کشیدی...

 حال که میروم هدیه ام را روی طاقچه ی خانه ات روبروی پنجره ی فولادت گذاشتم...

 آقا.من که رفتم دیگر خیالم راحت است که جای دلم امن است.گاهی دلم را نوازش کن و در زلال آبهای حوضت غسل بده و روی سینه ات بگذار و بفشار تا احساس غربت نکند و برایش دعا کن تا حرم امن الهی گردد.

 من هم عهد میبندم همیشه به یاد شما و همچون شما مهربان زندگی کنم و هیچگاه هدیه ام را پس نگیرم...

 

 

**

گفتم روز میلادت٬توی جشن سالن حزین٬دلم شکست...

گفتم٬مگن دلی که بشکنه خدا صداشو میشنوه...

الان مطمئنم که می شنوه...

خدایا شکرت...

مشهدالرضا ۱ تا ۶ اسفند...

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت23:12توسط آرام | |

 

 

 اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش

توی زندگی ادم یه وقتا مجبوره ببخش

بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافی نبود

عکس من تو قاب رویایی که می بافی نبود

 بگذر از من اگه جمعه بود وباز دیر اومدم

شب واسه گفتن قصه ها به تاخیر اومدم

گل یکدونه ی گلدون بلور زندگی

چی دارم واست بجز یه عالم شرمندگی

ارزوم همیشه این بوده که تو کسی بشی

سایبون دل بی پناه بی کسی بشی

 

ببخش اگه میونمون فاصله هست

جای نفس تو سینه هامون گله هست

ببخش اگه حرمت چشمای من

فقط واسه نداشتن حوصله هست

 

حالا که گذشته از من

تو باید صاف بمونی

مثل اینه شمعدون ها ی نقره شفاف بمونی

یه سبد دعا و خوشبختی فردا مال تو

دست من بود که میگفتم همه دنیا مال تو

 

برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن

همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن!

 

دوریمونو باز میذاریم به حساب سرنوشت

 اینقدر خوبی که اخر میدونم میری بهشت

 

 

پ ن:

درست ۲ ساعت دیگه میشه ا سال!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدر زود گذشت!

چقدر زود تموم شد....

چقدر سخت میگذره...

چقدر ....

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت13:23توسط آرام | |

 

 

همیـــــــــــــــــــــن!

 

پ ن:

امروز توی دانشگاه جشن بود...

جشن میلاد.

دل که میشکنه٬میگن ارزو کنی خوبه...

اومدم خونه با حافظ در میون گذاشتم...

همین!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت21:10توسط آرام | |

 

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!

 

همیشه شاد باشی جونم

 

امید که پیوسته شادمان باشی٬

                                                     آسوده خاطر و آرام

 

+

امروز روز توئه...

بهترینم رسیدنت مبارک....

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت17:31توسط آرام | |

 

نمیشود که بهار از تو سبز تر باشد

گل از تو گلگون تر

امید٬از تو شیرین تر.

نمیشود٬پاییز

ـ فضای نمناک جنگلی اش

         برگهای خسته ی زردش ـ

غمگین تر از نگاه تو باشد.

 

نمیشود٬میدانم٬نمیشود آوازی

که مردی روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره میخواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد.

نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد.

و ـ صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

و ـ صدای گریه ی سرداب رود

ــ زمانی که تنگه ی ون داربن را می ساید ــ

و ــ صدای عابر پیری که آب میخواهد

به عمق یک سلام تو باشد.

شب هنگام

که خسته ییم از کار

که خسته ییم از روز

که خسته ییم از تکرار.

نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد.

 

نمیشود که تو باشی٬به مهربانی مهتاب

در آن زمان که روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

بازهم کوله را زمین نگذارد

و سر بر زانوی مهربانی تو.

نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز٬از تو غمگین تر.

 

نمیشود که تو باشی و شعر هم باشد

نمیشود که تو باشی٬ترانه هم باشد

نمیشود که تو باشی٬گلدان یاس هم باشد

نمیشود که تو باشی٬بلور هم باشد

نمیشود که شب هنگام

                                    عطر نگاه تو باشد

                                                           "محبوبه های شب"هم باشند.

نمیشود که تو باشی٬من عاشق تو نباشم

نمیشود که تو باشی

                         درست همین طور که هستی

                                         و من٬هزار بار خوبتر از این باشم

                                                        و باز٬ هزار بار٬ عاشق تو نباشم.

نمیشود٬میدانم!

نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد...

 

 

                                                                                 ((از کتاب:یک عاشقانه ی ارام//زنده یاد:نادر ابراهیمی))

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت23:43توسط آرام | |

 

هی فلانی!

می دانی؟!

می گویند

رسم زندگی چنین است :

می آیند...

می مانند...

عادتت می دهند...

و می روند...

و تو در خود می مانی

         تنها ی تنها...!

   

                      

راستی!

نگفتی!

این بار تو بگو...

آیا رسم تو نیز چنین است؟!   

            مثل همه ی فلانی ها ؟!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت14:11توسط آرام | |

 

شب سردی است٬و من افسرده.

راهی دوری است٬و پای خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

میکنم٬تنها٬از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدمها.

سایه ای لز سر دیوار گذشت٬

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای٬این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل٬

غم من٬لیک٬غمی غمناک است.

 دلم غم دارد امشب...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت22:21توسط آرام | |

بیا متفاوت باشیم

همسفر!

در این راه طولانی- که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم ٬ باقی بماند. خواهش میکنم!

مخواه که یکی شویم ٬ مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری ٬من همان را ٬ به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم ٬ به همان گونه ٬ مورد دوست داشتن تو نیز.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ٬ یک ساز را ٬ یک کتاب را ٬ یک معلم را ٬ یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخاب مان یکی باشد ٬ سلیقه مان یکی ٬ و رویامان یکی.

همسفر بودن و هم هدف بودن ٬ ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست.بل دلیل توقف است.

شاید "اختلاف" کلمه خوبی نباشد. شاید "تفاوت" بهتر از "اختلاف" باشد.

نمیدانم ٬ اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمیکند.

پس بگذار اینطور بگویم:

عزیز من!

زندگی را تفاوت نظرهای ما میرساند و پیش می برد نه شباهت هایمان ٬ نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری ٬ نه تسلیم بودن ٬ مطیع بودن ٬ امر بر شدن و در بست پذیرفتن ...

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان ٬ نسبت به چیزی یکی نیست ٬ بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت ٬ مستقل باشیم.بخواه که عین یکی بودن ٬یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

تو نباید سایه ی کمرنگ من باشی

من نباید سایه ی کمرنگ تو باشم...

عزیز من!

دو نیمه ٬ زمانی به راستی یکی میشوند و از دو "تنها" یک "جمع کامل" می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند ٬ نه آنکه عین مطلق هم شوند ٬ چیزی مضاعف نکنند و مسائل خاص و تازه ای را پیش نکشند...

پس بانو!

بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.

بیا تصمیم بگیریم که حرکتمان ٬ رفتارمان ٬ حرف زدنمان ٬ و سلیقه مان ٬ کاملا یکی نشود...

و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها و حتی اختلاف های اساسی مان ٬ باقی بماند. و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم...

عزیز من!بیا متفاوت باشیم!

""چهل نامه ی کوتاه به همسرم//نادر ابراهیمی""

 وقتی این متن رو که توی یه کتاب دیگه به نقل از این کتاب و این استاد نقل شده بود رو خوندم٬واقعا نتونستم بی تفاوت بگذرم!

کاش زودتر از این٬موفق به خوندن این متن میشدم!

البته الان هم شاید خیلی دیر نباشه...آخه میگن جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته!امیدوارم واقعا اینجوری باشه...

سعی میکنم متن کامل همین کتاب رو بخونم!

چقدر حیف شد که استاد ابراهیمی هم مثل استاد امین پور ما رو تنها گذاشت...

روحشون شاد...

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت22:18توسط آرام | |

نگاهم کن و تنهایم نگذار!

سلام٬خدای آرزوهای پاک٬خدای آرزوهای دست یافتنی و دست نیافتنی!

سلام٬خدای روزهای نمناک و سرد٬خدای روزهای روشن و پاک٬خدای روزهای غمناک!

سلام!خدای لحظه های عاشقانه٬خدای لحظه های پر طنین٬خدای لحظه های آغاز!

سلام٬خدای دلهای خسته٬خدای دیده های بارانی٬خدای قلب های بی پناه!

سلام٬خدای دست های همیشه تنها٬خدای دست های بی کس٬خدای دست های به آسمان بلند شده!

 

منم!

من!

من٬بنده تو از کره خاکی٬از خیابانی در شهر دلتنگی با پلاک خستگی!

خدایا!

خدایا٬من بنده درمانده ات٬از همه کوچکترم و با همه کوچکی ام از تو میخواهم به ابرهای آسمانت بگویی که ببارند.

بگو کسی خسته است٬کسی تنهاست.بگو کسی بی پناه است.

خدایا٬فریادهای خاموش مانده در گلویم را بشنو.

خدایا٬بی کس و خسته مانده ام.

خدایا٬منم٬بنده کوچکت٬از عرش کبریایی ات به قلب درمانده ام نگاه کن!

نگاهم کن و تنهایم نگذار!

شکستنم را ببین و کمکم کن...

 

پی نوشت:

دیشب داشتم اینو آماده میکردم برای آپ که سارا اومد و کارم ناتموم موند!امروز اینجا غوغایی بود!اسمان خیلی خودشو سبک کرد٬اونم ناجور...

خدایا شکرت...!ممنونم...

فکر میکردم٬شاید٬با باریدن بارون یکم حالو هوام عوض شه!همیشه بارونو دوست داشتم و دارم!درست فکر کرده بودم!آره!حال و هوام عوض شد...اما از یه جهت دیگه!

خوش به حال اسمون...!! اینبار هم خودشو سبک کرد!

منم بودم کنارش!البته نه اون موقعی که داشت غوغا میکرد!!گذاشتم یکم حال و هواش که عوض شد و دلش آروم شد٬رفتم پیشش...

 

آدما کی سبک میشن؟!اونم بدون خجالت٬درست مثل این اسمون پاک و بزرگ بالای سرمون!؟

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت13:50توسط آرام | |

ای آسمان زیبا ، امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا ، امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی ، دارد هوای باران
از این خراب رسوا ، امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته ، بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا ، امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی ، دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا ، امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن ، فرمایشت متین
فردا به چشم اما ، امشب دلم گرفته...

 

*=*=*=*=*=*=*=*

 اینها درگوشیهامه!مینویسم تا یادم باشه!

 

+خدایا هستی!مگه نه؟!

اینهمه تلاش!!آخرش شد این!این یه نمونه ی کوچیکی از تلاشم بود!یه نمونه ای که الان من میتونم انجامش بدم و دادم!به نظر خودم خوب هم انجام دادم...کم کاری نکردم!!!ولی اینجوری شد٬برسه به مسائل بزرگتر چجوری میخواد بشه!

هســــــــــــــــــــتی؟!

+امیدم به بودنته!

امیدم رو ناامید نکن...

 

+چرا وقتی اعصابت خرابه همه چیز دست به دست هم میده که لجت رو در آره؟!

میدونم!!

اینجور وقتا خودمم که آزار دارم!خودمم که کاری میکنم که همه چیز رو خراب کنم...

متاسفم!!!!! اول برای خودم!...

آخرش هم برای خودم!!آخه کسی که مقصر نیست...

 ----------------------

اضافه شده ۲۶ خرداد! -->ساعت:۳۰/۱۱

دیشب که اومدم و نوشتم حالم شاید زیاد هم خراب نبود!در مقایسه با بعدش البته!

آدم باید توی موقعیت بدتر بمونه تا بفهمه بد چیه!

تازه نزدیک نیمه شب٬یادآوری آخرم٬ معنای واقعی واقعی خودشو به رخم کشید!

 

+*+وقتی از یکی ناراحتی بهتر نیست دلیل ناراحتیت رو بهش بگی!؟!

یا حداقلش بگی که ازت ناراحتم!فعلا راحتم بذار!!دیگه حوصله ات رو ندارم!!!

نه یک دفعه بذاری و بری!

 

ـ *ـ

 

+

دارم امید عاطفتی از جناب دوست/ کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست/ دانم که بگذرد ز سر جرم من که او/ گرچه پریوش است ولیکن فرشته خوست/ چندان گریستم که هر کس که برگذشت/ در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست/ عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام/ زان بوی در مشام دل من هنوز بوست/ حافظ بد است حال پریشان تو ولی/ بر بوی زلف دوست پریشانیت نکوست...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت22:24توسط آرام | |

 

خاموش می شوم و مكث می كنم

تو آه می كشی ، من گريه می كنم

ديوانه می شوم ، روی دفترم

يك قلب می كشی يك راه مي كشی

من روی راه تو صد اشك می چكم

تو قهر مي كنی يك ماه می كشی

من روی ماه را نقش " تو" مي كشم

تو ناز ميكنی . . . 

آرام می شوم

تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه مي كشی

يك دشت مي كشی يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشی

من سنگ مي كشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ می كشم ...

بي رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم آزرده می شوم

از دوری تو باز افسرده میشوم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت17:47توسط آرام | |

 

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم

به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟

چه می شود ؟!...

"یغما گلرویی"

 

 

یه توضیح ساده!

- این شعر مخاطب خاص نداره!

فردا نیاین بگین چه میدونم غمگینی و نا امیدی و این حرفا!!

من هیچ مرگیم نیست!

مرسی از همراهیتون...!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت21:16توسط آرام | |

 

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

"استاد امین پور"

 

 

 

ته نوشت!

 

+البته الان ۲-۳ ساعتی هست که بارون بند اومده٬اما دل من هنوز هوای بارونی شدن داره...

+ ميخواستم اينبار متفاوت تر از قبل اپ كنم!اما انگار خاصيت جمعه هاست كه ازش غم ميباره...

مخصوصا جمعه اي كه ....

(هيچي!مهم نيست...)

 

+معذرت ميخوام!

نشد كه اين بار هم شاد باشه...دست خودم نبود

 

+بدلیل خود سانسوری!!!یک ته نوشت٬حذف شد...

 

آرام...!

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت19:9توسط آرام | |

 

چند وقت است دلم میگیرد

دلم از شوق حرم می گیرد

مثل یک قرن شب تاریک است

دو سه روزی که دلم میگیرد

مثل اين است كه دارد كم كم

هستی ام رنگ عدم می گیرد

دسته ی سینه زنی در دل من

نوحه می خواند و دم می گیرد

گریه ام يعني٬باران بهار!

هم نمي گيرد و هم مي گيرد!

بس كه دلتنگي من بسيار است

دلم از وسعت كم مي گيرد

لشكر عشق٬حرم را به خدا

به خود عشق قسم مي گيرد

 

"استاد امين پور"

 

  *شيخ رجب علي خياط:

 «کوشش کن قلبت فقط برای خدا باشد.وقتی قلب تو برای خدا باشد٬خدا انجاست٬ارواح همه انبیا و اولیا آن جا هستند و همه ی انچه مخلوق خداست٬نزد تو حاضر خواهد بود»

کیمیای محبت-صفحه۱۸۳

 *

اینروزا زندگیزیــــــــــاد بر وفق مراد نیست...(هه! زياد كه چه عرض كنم!!؟!)

اومدم با حافظ درمیون گذاشتم٬که....!

مرسی حافظ!

 

*

بنابراین تصمیم به تحول گرفتم!اما از اونجایی که همیشه حافظ (و همه!!)میگن! و گوشم متاسفانه بدهکار نیست!!!چشمانم اب نميخورد!

اخه كسي هست كه از من سادتر هم بگيره!؟

از اين هم بيشتر امكان داره!؟

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت21:3توسط آرام | |

 

 

¤¤ من هيچ چيز و هيچ كس را

ديگر

در اين زمانه دوست ندارم

انگار

اين روزگار چشم ندارد من و تو را

يك روز

خوشحال و بي ملال ببيند

زيرا هر چيز و هز كسي را

كه دوستر بداري

حتي اگر يك نخ سيگار

يا زهر مار باشد

از تو دريغ ميكند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ديگر

كاري به كار من نداشته باشد...! ¤¤

"مرحوم استاد امين پور"

 

 

پ ن:

نتونستم عنوان مناسبی واسه این مطلب و این روزا در نظر بگیرم!

عنوان بی عنوان!

+

هنوز وقتی کنار اسم استاد٬مرحوم میبینم برام یه جوریه! روحش شاد...

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت22:7توسط آرام | |

 

""یا مقلب القلوب والبصار

یا مدبرالیل والنهار

یا محول الحول و الاحوال

 حول حالنا الی احسن الحال""

 

 

**۸۷*۸۷**

 

نوروز مبارک 

 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛یک نفر هست که این جا

بین ادمهایی٬که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها٬به تو می اندیشد

و کمی٬

دلش از دوری تو دلگیر است...

 

مهربانم٬ای خوب!

یاد قلبت باشد؛یک نفر هست که چشمش٬

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست؛

زیر این سقف بلند٬هر کجایی هستی٬به سلامت باشی

و دلت همواره٬محو شادی و تبسم باشد...

 

مهربانم٬ای خوب!

یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را٬

همه هستی و رویایش را٬به شکوفایی احساس تو٬پیوند زده

و دلش میخواهد٬ لحظه ها را با تو ٬به خدا بسپارد...

 

مهربانم٬ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

 

مهربانم٬ای یار٬یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو٬به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت٬ هر صبح٬ گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا میکند این بار که تو

با دلی سبز و پر از ارامش٬ راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و ابی فردا برسی...

 

 

-*

سال نو مبارک...

حرفامو اون طرف زدم!فقط چون الان دلم یه جوری بود٬اومدم و خواستم یه چند خطی بنویسم...حرف خاصی نیست! امیدوارم سال خوبی رو گذرونده باشین و سال بهتری هم پیش روتون باشه

امسال عید برام با همه ی عیدهایی که تجربه کردم فرق داره٬امیدوارم خوب باشه

سر سفره هفت سین واسه همدیگه دعا کنیم

 

ارام

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت22:32توسط آرام | |

  

چی بگم...

 

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني 

 

                  شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني

 

   آه باران من سراپاي وجودم آتش است

 

                پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني... 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت22:20توسط آرام | |